انسان به طور فطری نیاز به پرستش خدا یگانه دارد. این حس نیاز به پرستش مثل حس زیباشناسی در سرشت انسان نهفته است و نیازی به این ندارد که معقول و یا منطقی باشد. خیلی چیزهاست که عقل خنثی و ابزاری ( نه عقل سرخ و عقل عملی که حکم به پرستش میکند) آن را لازم و ضروری نمیبیند. این برای این است که عقل خنثی تنها به چیزهای مینگرد که زندگی روزمره مادی را سر و سامان میبخشد. از زمانی که به عقل ابزاری بها داده شد خیلی از چیزها از دست رفت. در گذشته کنار نهادن عقل ابزاری باعث شد که از مواهب آن بهره مند نشویم و تنها عقل سرخ و عقل عملی حاکمیت پیدا کند و آن بخش هم به صورت کاریکاتوری رشد کرده و بخش دیگر از رشد بازماند و نتیجه آن شود که در زندگی مادی هیچ پیشرفت قابل ملاحظه ای نداشته باشیم. بعدها هم ترازوی عقل ابزاری سنگینی کرد و این بخش به صورت افراطی رشد کرد و آن بخش دیگر از رشد بازماند. این افراط و تفریطها شکل کاریکاتوری به تمدن بشری داد. از این رو کمتر زمانی را میتوانیم بیابیم که همه جنبههای بشری به صورت اعتدالی رشد و نمو کرده باشند. در هر دوره ای یک چیز اهمیت بیش از اندازه یافت و بخش دیگر نادیده و یا رها شد. گاهی حس عرفانی و زیباشناسی جامعه رشد میکند و گاه دیگر بخش فنی آن و زمانی دیگر بخش علمی و زمانی فلسفی و...
آسیبی که جامعه انسانی از دوره روشنگری خورده، نادیده گرفتن و یا رها شدن بخش زیباشناختی و عاطفه و امور مرتبط به عقل سرخ و عقل عملی بوده است. اصولا به عاطفه و روان انسان به عنوان یک عنصر مادی و قابل تجزیه و تحلیل با ابزار آزمایشگاهی نگاه شده است. جان و روح آدمی همان روانی شناخته شد که قابل اندازه گیری مادی و قابل تحلیل و تجزیه با چاقوی تیز تشریح است. نتیجه همه این بیشن و نگرش آن شد که امور ورای عقل و منطق یا اصلا دیده نشد و یا دیده و از عمد رها گردید. در این دوره توجه به این مهم توجه نشد که چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست و این که چرا گل سرخ ستایش میشود و گل گاو زبان نادیده میشود؟ این مساله مورد توجه قرار نگرفت که این یک حس انسانی است و این که زیباییها با تعقل احساس نمیشود و نمیتوان با استدلال مردم را به دوست داشتن چیزی که زیبا نمیدانند تشویق کرد. ممکن است کسی کرکس را بپسندد ولی این دوستی هرگز عمومیت نمییابد. اگر این احساس در جامعه تغییر کرد و کرکس مورد توجه عموم شد باید در این تغییر ذائقه کاوش و تجزیه و تحلیل شود که چه علتی انسان را در بعد زیباشناختی این گونه دچار تحول و دگرگونی ساخته است؟
یکی از علل تغییر ذائقه انسان جامعهای است که عقلانیت ابزاری در آن حاکمیت یافته باشد و این عقلانیت نگذاشته باشد تا به همان مقدار عقلانیت سزخ و عملی رشد کند. این بیتوجهگیهاست که موجب میشود تا بسیاری از استعدادهای بشری خشک و نابود شود و در نتیجه رفتاری غیر طبیعی و غیر فطری در پیش گیرد.
قرآن درباره قوم نوح از زبان آن پیامبر (ع) میفرماید که مردم جامعه نوح آن چنان تغییر ماهیت داده بودند که مساله پرستش خدا دیگر جایی در بینش و اندیشه ایشان نداشت. تغییر ذائقه آنان موجب شده بود که فرزندان را کافر به دنیا بیاورند. یعنی بچهای که باید بر پایه فطرت پاک و انسانیاش می بایست به پرستش خدا روی بیاورد به سمت پرسش بتان میرفت. این نقش منفی و خطرناک خانواده و جامعه بود که موجب تغییر ماهیت انسان آن دوره شده بود. پرستش خداوند، جزیی از فطرت انسان پاک است ولی عوامل موثر جامعهپذیری مانند خانواده و جامعه باعث میشود که این فطرت تغییر ماهیت دهد و به پرستش بتان تبدیل گردد. البته میتوان این را هم گفت که اصولا آثار مخرب این نحوه زندگی به گونهای بوده است که بچه به طور مادرزاد کافر متولد میشد و تغییر ماهیت داده زاده میشد. ولی این احتمال خیلی بعید است. به نظر میرسد مراد همان نقش خانواده و جامعه در تغییر ماهیت انسانی است. به قول فوکو جامعه در گفتمانی قرار گرفته است که جز این نوع پرستش را بر نمیتابد. یعنی تعقل و احساس نوعی دیگر از مساله، در ذهن و وجودشان راه نمییابد تا از خود بپرسند که آیا نوع و نحوه دیگری هم وجود دارد یا نه؟ چنان که در عصر روشنگری گفتمان غالب علم و حس و آزمایشگاه چنین نقشی را داشت و انسان غربی نمیتوانست غیر از عقل ابزاری و روش حسی چیزی دیگر را تصور کند. بنابراین تنها چیزهایی حقانیت مییافت که بر پایه این روش اثبات میشد. روش به جای حقیقت نشست و هر چیز دیگری که در بیرون این روش قرار میگرفت، حقانیت خود را از دست میداد و به جرگه بیمعنایی و بیمفهومی و لغویت و بطلان و نادرستی میپیوست. خانواده و جامعه راه دیگری را پیش رو خلق نمیگشود.
جامعه نوح به جهت بسته بودن و عدم ارتباط با دنیای بیرون از جامعه خود، نمیتوانست با نوعی دیگر از اندیشه، روش، بینش و نگرش مواجه شود و در پی آن دچار تردید و شک گردد. به خلاف جهان امروز که غرب وقتی خود را با اندیشههای متضاد و متناقض دیگری مواجه دید دست کم به شک افتاد و در درستی اطلاعات و دستاوردهایش شک و تردید کرد. امروزه ما این تردید را با عنوان بحران مدرنیته و جلوهگری پست مدرنیسم میشناسیم و از آن یاد می کنیم. اما چنین امکانی برای جامعه بسته نوح وجود نداشت، از این رو آن حضرت به عنوان تنها چاره کار، خواهان نابودی آن جامعه و مردمان تغییر ماهیت یافتهاش شد.
به هرحال نقش خانواده و جامعه را میتوان در بسیاری از امور مهم و حیاتی بشر ردگیری کرد. اکنون این پرسش مطرح است که تا چه اندازه این گفتمان حاکم بر جامعه جهانی درست است؟ آیا پرستش خدا دوباره به عنوان یک فطرک پاک انسانی بر میگردد و جایگزین پرستش خدایانی چون نفع شخصی، آزادی بیبند و بار کنونی و استغنا و خودبزرگبینی و مانند آن میشود یا نه؟
قرآن به این نقش خانواده و جامعه در تغییر ذائقه توجه داده و می فرماید که جامعه می بایست به طور جمعی به تغییر در رفتار خود بیاندیشند تا جامعه رنگ صلاح و رفاه و سعادت و خوشبختی را ببیند.